واژگان و اصطلاحات انگلیسی

۵۰ کلمه پرکاربرد در زبان انگلیسی

۵۰ کلمه پرکاربرد در زبان انگلیسی

این لیست شامل اسم‌ها، افعال، حروف اضافه و صفات است

اگر شما یک زبان‌آموز انگلیسی هستید، آگاهی از این‌که در این زبان کدام کلمات پرکاربرد هستند می‌تواند به شما کمک کند که مهارت‌های واژگانی خود را ارتقا دهید و در مکالمات غیررسمی اعتمادبه‌نفس پیدا کنید.

انتظار نداشته باشید که این کلمات به شما کمک کنند تا زبان انگلیسی را سلیس و روان صحبت کنید، اما همزمان‌که با زبان انگلیسی احساس راحتی بیش‌تری می‌کنید حتمآً از آن‌ها به‌عنوان منبعی برای پرورش مهارت‌هایتان استفاده کنید.

فهرست واژگان برتر

All: Everyone in a group.

  • تمام، همه

  • All the children did their homework.

تمام بچه‌ها تکالیفشان را انجام دادند.

And: A conjunction that joins parts of speech together in a sentence.

  • و

  • She jumped, jogged, and danced in gym class.

او در کلاس باشگاه پرید، آهسته دوید و رقصید.

Boy: A male child.

  • پسر

  • The little boy asked his mother if she would buy him candy.

پسرک از مادرش پرسید که آیا می‌تواند برای او آب‌نبات بخرد یا نه.

Book: A long text of words that people read.

  • کتاب

  • The college student had to read a 500-page book for English class.

دانشجوی کالج باید یک کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای را برای کلاس انگلیسی مطالعه می‌کرد.

Call: To yell out or speak loudly; to contact someone by phone. 

  • صدازدن، تماس‌گرفتن

  • The girl called out to her brother so he would wait for her.

دختر برادرش را صدا زد تا منتظر او بماند.

Car: A four-wheeled vehicle that transports people from one place to another.

  • اتومبیل

  • He drove the car from school to work.

او اتومبیل را از مدرسه به محل کار راند.

Chair: A piece of furniture that can hold one person.

  • صندلی

  • My mother is the only one allowed to sit in the big chair in the living room. 

مادرم تنها کسی است که اجازه دارد بر روی صندلی بزرگ اتاق نشیمن بنشیند.

Children: Young people who have not yet reached adulthood.

  • کودکان، بچه‌ها

  • The children didn’t listen to what their parents told them.

کودکان به حرف والدینشان گوش ندادند.

City: A place where many people live.


پیشنهاد نویسنده : گرامر will و going to


کلمه پرکاربرد در زبان انگلیسی

  • شهر

  • New York is the biggest city in the United States.

نیویورک بزرگ‌ترین شهر در ایالات متحده است.

Dog: An animal that many people have as a household pet.

  • سگ

  • My dog likes to play with bones.

سگ من دوست دارد که با استخوان‌ها بازی کند.

Door: A passageway from which you can enter or exit a room or a building. 

  • درب

  • The students rushed through the classroom door just before the bell rang. 

دانش‌آموزان درست قبل از زنگ باعجله از درب کلاس خارج شدند.

Enemy: The opposite of a friend. A competitor or rival.

  • دشمن

  • The hero of the story killed his enemy with a sword.

قهرمان داستان دشمن خود را با یک شمشیر کشت.

End: To finish something or come to a conclusion.

  • پایان‌

  • The end of the book was a happy one.

پایان داستان خوش بود.

Enough: To have more than one needs of something.

  • کافی، به‌اندازه

  • Most Americans have enough food to eat, but that’s not true in other countries.

اکثر آمریکایی‌ها غذای کافی برای خوردن دارند، اما این موضوع برای سایر کشورها صادق نیست.

Eat: To consume food.

  • خوردن

  • The children liked to eat apples and bananas after school.

بچه‌ها دوست دارند بعد از مدرسه سیب و موز بخورند.

Friend: The opposite of an enemy. Someone on your side and with whom you enjoy spending time.

  • دوست

  • The girl played with her friend in the yard until her mother told her to come inside.

دختر تا زمانی‌که مادرش به او گفت که به داخل خانه برود در حیاط با دوستش بازی کرد.

Father: A male parent.

  • پدر

  • The father picked up his child when she started crying.

پدر زمانی‌که فرزندش شروع به گریه کرد او را از روی زمین بلند کرد.

Go: To travel to and from a location.

  • رفتن

  • We go to school every day.

ما هرروز به مدرسه می‌رویم.

Good: To behave well or in a kind manner.

  • خوب

  • My mother said that if I’m good and don’t hit my brother, she will take me to the movies.

مادرم گفت که اگر دختر خوبی باشم و برادرم را کتک نزنم، من را به سینما می‌برد.

Girl: A female child. 

  • دختر

  • The girl dropped her schoolbooks on the ground. 

دختر کتاب‌های درسی‌اش را روی زمین انداخت.

Food: An edible substance that people, animals, and plants eat to live.

  • غذا

  • Starving people do not have enough food to eat and may die.

مردم قحطی‌زده غذای کافی برای خوردن ندارند و ممکن است که بمیرند.

Hear: To listen to something. 

  • شنیدن

  • I could hear my brother and sister arguing from the other room.

من می‌توانستم صدای جروبحث خواهر و برادرم را از اتاق دیگر بشنوم.

House: A place where people, often families, live.

  • خانه

  • My friend lives in the biggest house on the street.

دوستم در بزرگ‌ترین خانۀ واقع در خیابان زندگی می‌کند.

Inside: The internal part of something or to be located within something. 

  • داخل

  • The inside of the house was warm and cozy. 

داخل خانه گرم و دنج بود.

Laugh: To express that you find something amusing. 

  • خنده، خندیدن

  • The children laughed after the clown made a joke.

بچه‌ها بعد از شوخی دلقک خندیدند.

Listen: To hear something. 

  • گوش‌دادن

  • We listen to music because we like to dance. 

ما به موسیقی گوش می‌دهیم چون رقصیدن را دوست داریم.

Man: An adult male.

  • مرد

  • The man was much taller than his son. 

مرد از پسرش خیلی بلندتر بود.

Name: The title of a place, book, person, etc. 

  • اسم، نام

  • I never liked my name growing up. 

وقتی داشتم بزرگ می‌شدم هیچ‌وقت اسمم را دوست نداشتم.

Never: Not ever.

  • هیچ‌وقت

  • I am never getting back together with my boyfriend.

من هیچ‌وقت با دوست‌پسرم آشتی نمی‌کنم.

Next: The thing that happens after something else in a sequence; to be situated by something else. 

  • بعد

  • Let’s go to the next question.

بیایید به‌سراغ سؤال بعد برویم.

New: Something just created or unused or unopened.

  • نو، جدید

  • My mother bought me a new doll for Christmas. It was still in the package.

مادرم برای کریسمس یک عروسک نو برایم خرید. هنوز داخل جعبه بود.

Noise: Loud sounds, especially made by music or a group of people. 

  • سروصدا

  • There was so much noise at the party, the neighbors called the police. 

سروصدای زیادی در مهمانی بود، همسایه‌ها با پلیس تماس گرفتند.

Often: To happen frequently. 

  • اغلب

  • My teacher gets mad because I often forget my homework. 

معلمم عصبانی می‌شود چون من اغلب تکالیفم را فراموش می‌کنم.

Pair: Two things that go together. 

  • جفت

  • I like the new pair of shoes my sister bought me for my birthday.

من آن یک جفت کفش نویی را که خواهرم برای تولدم خرید، دوست دارم.

Pick: To choose or select. 

  • انتخاب‌کردن، برداشتن

  • I picked the cupcake with vanilla frosting. 

من آن کاپ‌کیک با خامۀ وانیلی را انتخاب کردم.

Play: To have fun with someone or engage in an activity or sport. 

    • بازی‌کردن

  • I like to play football with my brother. 

دوست دارم با برادرم فوتبال بازی کنم.

Room: A part of a home, building, office or another structure. 

 


پیشنهاد نویسنده : بهترین پادکست های انگلیسی 


کلمه پرکاربرد در زبان انگلیسی

    • اتاق

  • The room at the end of the hall is the coldest in the building. 

اتاق انتهای سالن سردترین اتاق در ساختمان است.

See: To watch or observe something. 

  • دیدن

  • I see clouds in the sky, which must mean it will rain soon.

من در آسمان ابر می‌بینم، که حتماً به این معناست که به‌زودی باران می‌آید.

Sell: To offer a service or a good for a price.

  • فروش

  • I am going to sell my surfboard for $50 because it’s time for a new one. 

من قصد دارم که تختۀ موج‌سواری‌ام را در ازای ۵۰ دلار بفروشم چون دیگر وقت آن است که یک تختۀ موج‌سواری نو بخرم.

Sit: To rest on a floor, chair, or another surface. 

  • نشستن

  • The teacher told the children to sit on the carpet.

معلم به دانش‌آمورزان گفت که بر روی فرش بنشینند.

Speak: To say something.

  • صحبت‌کردن، حرف‌زدن

  • I speak too loudly sometimes. 

گاهی‌وقت‌ها بیش از حد بلند حرف می‌زنم.

Smile: To grin or show pleasure.

  • لبخند

  • I smile when my brother tells jokes.

وقتی برادرم لطیفه تعریف می‌کند من لبخند می‌زنم.

Sister: The opposite of brother. The female child in relation to other children of the same parents. 

  • خواهر

  • My parents took my sister and me to the circus.

والدینم من و خواهرم را به سیرک بردند.

Think: To contemplate something or have an idea or belief. 

  • فکر‌کردن، عقیده‌داشتن

  • I think all pets should have a home. 

من فکر می‌کنم که تمام سگ‌ها باید خانه داشته باشند.

Then: Something that comes after an event in a sequence. 

  • سپس

  • I opened the refrigerator. Then, I ate some food. 

من درب فریزر را باز کردم. سپس، کمی غذا خوردم.

Walk: To travel on foot. 

  • راه‌رفتن، پیاده‌رفتن

  • I walk home from school every day.

من هر روز مسیر مدرسه تا خانه را پیاده می‌روم.

Water: A substance plants, people, animals, and the earth need to survive.

  • آب

  • If animals don’t have enough water to drink, they will die. 

اگر حیوانات آب کافی برای نوشیدن نداشته باشند، خواهند مُرد.

Work: To make a living, engage in an activity for pay, or to reach a goal. 

 


این مقاله را هم بخوانید: کلمات لازم برای آشپزی به انگلیسی


کلمه پرکاربرد در زبان انگلیسی

  • کارکردن

  • I work as a teacher because I like children. 

من معلم هستم چون بچه‌ها را دوست دارم.

Write: To put something on paper with a pen or pencil. To use a computer to type text.

  • نوشتن

  • I have to write three essays in English class this semester. 

این ترم در کلاس زبان انگلیسی باید سه مقاله‌ بنویسم.

Woman: A female adult.

  • زن

  • That woman was our new school principal. 

آن زن مدیر جدید مدرسه‌مان بود.

Yes: To answer affirmatively or respond to one’s name being called. 

  • بله

  • “Yes, I’m here,” the student said when the teacher called her name.

وقتی معلم نام دانش‌آموز را صدا زد او پاسخ داد: «بله، حاضر هستم.»


1 نظر

پاسخ دهید